تبليغاتX
صدای پای آب
صحبت با

مشکلات کاغذی

خاکسترهای وابسته به ضمیر خاک

مردم خاکی خالی باذهنی پوچ اندک

دیوارهایی بدون حجم در سینه غروب و گرم آسمان

دست هایی خالی و پزمرده ودر فراسوی آن عجزی

افکاری زرد و خاکستری .قرمز وکهربایی

نوری بنفش به تیرگی ملحم وبه آتش وابسته در سینه ماهتاب

وبهشتی تبناک بدون برکه سبز

قوها مثل برفند

آب مثل آیینه

چشم مثل پیمانه

خوردن می در پیمانه روبروی آینه

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت11:10 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |
میشناسیش ؟
وقتی که مینویسم تمام زمان را در اختیار دارم تمام مکان هم بیتاب من اند       

 گویی جهان عاشق ،منم معشوق

چشمام چه شفاف میبینه  

رنگهابه تنهایی طلوع و غروب خورشید را به رخم میکشند

سبزینه وجودم تازه سیراب شده از سرچشمه ابدیت،

وباز هم همان عاشقی و معشوقی وهمان جام می رندی و پروانه

کلمات هم جشن گرفته اند

به صورت یک خط طولانی از انتهای ذهنم میجوشند و تا مقصود میتازند

چه زیباست این عشق

گمان من رسم عشق نمیدانم که چنین در به در میشوم گاهی

آنکه آفرید عشق را احسند عاشق بود

بی تو که مینگرم بر دستهایم سردند،تاریکند و خاکستری

چه مهربان گرم میکنی سینه خالی از مهر را

اصوات ملهم قلبت را نامه کردی به دستم رسید

نامه ات را چه آشنا،ساده نسیمی پاک آورد

وبه عشقش چه زیبا آمد بوی بهار

بویش بر مشامم می رسد

تازه میشوم و بی آلایش و راحت ، میخوانمت ای بزرگ

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت4:47 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |
ماروباش
ماروباش رو چه درختی اسممون و جا میزاریم . . . ماروباش
قسمی به اون دوچشم نامسلمون که نداریم ماروباش
به هوای تو شیشه میخونه رو با سنگ شکستیم نارفیق
سنگ و شیشه اگه دشمن،من و تو که موندگاریم ماروباش
چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت میکنه
ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم ماروباش
غزل کوچه ما،غزل کوچه ما قلندرای پیر و عاشق که اینه
فکر تازه عاشق پیاده رو باش،ماروباش ما که سواریم ماروباش ایناروباش
.

.

.

بالاخره خدمت ما هم تموم شد TAMAMMMMMMMMMMMMM

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت1:30 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |
فردا
 

 

سودای فردا خواب را سخت می تازد

آسوده بخواب شایید فردایی نباشد

واگر باشد چگونه آسوده

چه کنم با این آشفتگی

زندگی را چه کسی درست فهمید

تو می دانی؟

شاید سودای فردا پیدا کردن تو باشد

تو کیستی؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |
خاطرات
 

باز کردن دفتر خاطرات

فوران افکار خسته و خاطرات گذشته

قلم در دست و ذهنی خالی از تشویش

سوزی تازه و دردی کهنه

ودر فراسوی جاده ها

آبادی ویران

لحظه هایی نگران

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت5:41 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |
تنهایی
سلام به همه بچه ها

امروز من ۳ ماه است که به خدمت نا مقدس سربازی رفته ام

الان هم با رسول یکی از دوستام اومدیم یه کم گذشته رو  مرور کنیم

خیلی دلم گرفته

دلم برای خانواده،دوستای گلم تنگ شده

دیگه چیزی ندارم بگم

به امید خدا

خوزستان . سربندر .

+نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |
واژه
دانش بصری

عشق دروغین

چشمه گلالوده 

سردی استخوان

زرد کهربایی

خشونت بی مخاطب

پک آیس

پایپ های شکسته

. . .  شک . . .

هنجار ناهنجاری

عقل ناسلیم

آرزوها . . .

ناکجا آباد ذهن مجهول ترین سایه از هراس توهم فردا

 

+نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت0:31 قبل از ظهرتوسط A.Aghasi |
صبح شوم
در آن صبح نیل گون

 
 سگ لرزهای مهیب را بر تنم احساس می کردم

         صبح شوم
   گویی تاوان شراب را به خدا پس می دادم

  زوزه ی باد ، آبی تیره ای را در فضا می آمیخت


 سرما با استخوانم  هم بازی بود


   بی فکر به اطراف در پی مقصد رفتم


     رسیدم ، مردم ،نیافتم


  و در پی آن مردن


همچنان هر صبح سگ لرزه ای را بر تنم حس می کنم

 

+نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت3:7 قبل از ظهرتوسط A.Aghasi |
ناجی

سپیدی ها را بدرود گفتم

شمع زمان را خاموش کردم

عشق را پژمردم

نور را پس زدم

آبی را سیاه کردم

گل را له کردم

بی فکر مهتاب خوابیدم

سادگی را آلودم

و چه ساده غرق در هیاهوی پلیدی ها چرخیدم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت0:11 قبل از ظهرتوسط A.Aghasi |
خواب سپید
 

    خواب سپید ، در انزوای خاموشی

                        فراموشی بی انتها

               آزادی افکار خسته

     آسوده بخواب .

              هراس چه داری؟ سرما بی آزار است .

  لشکر بادهارا با تو کاری نیست .

  آسمان را بنگر

        در هیاهوی باد می خندد

  ستاره را از بوم مهتاب بردار

       ماه را کمی آن طرف ببر تا به من نزدیک شود

 آنگاه ستاره را در کنارش بگذار

       آنگوشه جای یک تسبیح خالیست

       آری ، تسبیح سرخ رنگ را به ماه آویزان کن

 از دور نظاره کن

 آیا باز هم به خواب می اندیشی

 خواب را بردار در کنار خیال شاپرک زردی که به گلهای ماه خندد بگذار

            آسوده شدی ؟

       پرواز را تجربه کن

 

+نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت4:4 بعد از ظهرتوسط A.Aghasi |